تبليغاتX
Eliomah

Eliomah

چه زیباست بخاطر تو زیستن

وبرای تو ماندن بپای تو مردن وبه عشق تو سوختن؛

وچه تلخ وغم انگیز است، دور از توبودن، برای تو گریستن؛

و به عشق و دنیای تو نرسیدن؛ ایکاش می دانستی بدون تو،

مرگ گواراترین زندگیست؛ بدون تو وبه دور ازدستهای مهربانت،

زندگی چه تلخ وناشکیباست. ایکاش می دانستی مرز خواستن کجاست،

وایکاش میدیدی قلبی راکه فقط؛

برای تو می تپد.

دوست دارم تا اخرين باقيمانده ی جانم تو را عاشق  كنم

زندگی من در زلالی چشمان تو خلاصه شده

زندگی من در نفس های بازدم تو جاری شده

 زندگی من در همين از تو نوشتن ها وسعت يافته

نفس كشيدن من تنها با ياد اوری زنده بودن تو امكان پذير است

همين كه گاه نگاه چشمان پر از عشق يا سردی تو را ميبينم برايم كافی است و قانع

كننده است كه زندگی زيباست

اگر روزی از ديار من سفر كنی با چشمانی نابينا شده از گريستن در نبودت جای

قدمهايت را بر روی سنگفرش خيابان گل باران ميكنم .

+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388 16:37 توسط Eliomah |


چه زیباست که قسمها را حرمت نهیم و ساده از کنارشان نگذریم...

قسم بر ساحت زیبای عشق

بر کمان ابروی تیر انداز عشق

بردوچشم تیره چون شبهای تار

بر بلندای  قدو بالای   یار

گیسوان پرخم وپیچ نگار

پشته پشته روی یکدیگر سوار

بر دل خسته که گشته بیقرار

روزوشب مانده به امید انتظار

بر شکوه سوزش پروانه وار

قطره قطره اشک شمع سوگوار

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388 16:35 توسط Eliomah |


توی روزگاری که دل واسه ی شکستنه

قیمتِ طلایِ دل قدرِ سنگ و آهنه

بینِ این همه غریبه یه نفر مثلِ تو میشه

آشنایی که تو قلبم می مونه واسه همیشه

تو نباشی چه کسی منو نوازش می کنه؟

با صبوری با منِ دلخسته سازش می کنه؟

تو نباشی نمی خوام لحظه ای رو سَر بکنم

نمی دونم بعدِ تو من کیو باور بکنم

نمی تونم نمی تونم که تو رو رها کنم

بعد تو من چه کسی رو عشق من صدا کنم؟

+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388 16:31 توسط Eliomah |


یادمان باشد نگاهی نکنیم که دلی بلرزد

یادمان باشد حرفی نزنیم که به کسی بر بخورد

یادمان باشد که خدایی در کار است

یادمان باشد زندگی ارزش بعضی کارها رو ندارد

یادمان باشد دل شکستن هنر نیست

یادمان باشد که عاقبت راهی که در آن قدم گذاشته ایم به کجا ختم میشود

یادمان باشد که اگر حرفی میزنیم روی حرفمان بایستیم

یادمان باشد که از کسی غافل میشویم که هیچ گاه از ما غافل نمیشود

یادمان باشد که برای ابد قرار نیست در این دنیا زندگی کنیم

یادمان باشد که هر لحظه ممکن است لحظه ایی دیگر در پی نداشته باشد

یادمان باشد که خدا نزدیک است .....

نزدیکتر از آنچه فکر میکنیم.....

آری خدا نزدیک است یادمان باشد. 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388 16:28 توسط Eliomah |


آغاز من ، تو بودی و پایان من تویی
آرامش پس از شب توفان من تویی
حتی عجیب نیست، که در اوج شک و شطح
زیباترین بهانه ایمان تویی
احساسهایی از متفاوت میان ماست
آباد از توام من و ، ویران من تویی
آسان نبود گرد همه شهر گشتنم
آنک ، چه سخت یافتم :" انسان " من تویی
پیداست من به شعله تو زنده ام هنوز
در سینه من ، آتش پنهان من تویی
هر صبح ، با طلوع تو بیدار می شوم
رمز طلسم بسته چشمان من تویی
هر چند سرنوشت من و تو ، دوگانگی است
تنهای من ! نهایت عرفان من تویی

 

وقتی اونی که دوست داری بهت سربزنه و نمیزنه به نظر شما دلی برای آپ کردن هم می مونه ..؟ اونایی که همدرد منن می دونن من چی میکشم و بس ....

 

دیگه نمیام دنبالت .. دیگه نمیخوام عذابت بدم چون تازه فهمیدم که تو از من فراری و دوست نداری که من آشفته اون نگاه نازت باشم ...

رفتم با غم خود با دل خود با تمام بی کسی های خود اگه دلت برای اون دیونه سر کوچتون تنگ شد  برای اونی که هر روز منتظر دیدن بود تا ببینتت و تو هم مثل همیشه بهش کم محلی کنی به دلت رجوع کن تا آدرسشو پیدا کنی ...

همیشه منتظر هستم و می مونم ولی از این سکوت فراتر یه چیزی مثل خاموشی ابدی

همیشه دوستت دارم با تمام وجودم دوستت دارم ماه شب های مهتابی من دوستت دارم

 

لحظه ای خاموش ماند ، آنگاه
بار دیگر سیب سرخی را که در کف داشت
به هوا انداخت
سیب چندی گشت و باز آمد
سیب را بویید
گفت
گپ زدن از آبیاریها و از پیوند ها کافیست
خوب
تو چه می گویی ؟
آه
چه بگویم ؟ هیچ
سبز و رنگین جامه ای گلبفت بر تن داشت
دامن سیرابش از موج طراوت مثل دریا بود
از شکوفه های گیلاس و هلو طوق خوش آهنگی به گردن داشت
پرده ای طناز بود از مخملی گه خواب گه بیدار
با حریری که به آرامی وزیدن داشت
روح باغ شاد همسایه
مست و شیرین می خرامید و سخن می گفت
و حدیث مهربانش روی با من داشت
من نهادم سر به نرده ی آهن باغش
که مرا از او جدا می کرد
و نگاهم مثل پروانه
در فضای باغ او می گشت
گشتن غمگین پری در باغ افسانه
او به چشم من نگاهی کرد
دید اشکم را
گفت
ها ، چه خوب آمد به یادم گریه هم کاری است
گاه این پیوند با اشک است ، یا نفرین
گاه با شوق است ، یا لبخند
یا اسف یا کین
و آنچه زینسان ، لیک باید باشد این پیوند
بار دیگر سیب را بویید و ساکت ماند
من نگاهم را چو مرغی مرده سوی باغ خود بردم
آه
خامشی بهتر
ورنه من باید چه می گفتم به او ، باید چه می گفتم ؟
گر چه خاموشی سر آغاز فراموشی است
خامشی بهتر
گاه نیز آن بایدی پیوند کو می گفت خاموشی ست
چه بگویم ؟ هیچ
جوی خشکیده ست و از بس تشنگی  دیگر
بر لب جو؛ بوته های بار هنگ و پونه و ختمی
خوابشان برده ست
با تن بی خویشتن ، گویی که در رویا
می بردشان آب ،‌ شاید نیز
آبشان برده ست
به عزای عاجلت ای بی نجابت باغ
بعد از آنکه رفته باشی جاودان بر باد
هر چه هر جا ابر خشم از اشک نفرت باد آبستن

 

 

من با دم و بازدم تو زنده ام ای تمام هستی ام مرا بس است این تنهای من از بی هوایی در خود شکسته ام ...

به دنبال عطر پیراهنت سال ها رو سپری کردم روز ها را لحظه لحظه شماری کردم آمدی با چه اشتیاقی ولی مرا تنهای گذاشتی باز با چه دلی...

و هنوز هم من آن جوان ژولیده پوشم که از دوری تو مرا نیست جوانی .... 

.

.

.

د

و

س

ت

ت

 د  ا  ر  م .....

+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388 16:23 توسط Eliomah |


 

 

اي قامت بلند

اي از درخت افرا

گردنفرازتر

از سرو سر بلند بسي پاكبازتر

اي آفتاب تابان

از نور آفتاب بسي دلنوازتر

اي پاك تر

از برفهاي قله الوند،

تو مهربانتر از،

لطف نسيم ساكت شيرازي

درسينه خيز دشت دماوند

 

و دست تو،

دست ظريف تو، گلهاي باغ را

زيور گرفته ست

و شعرهاي من،

- اين بركه زلال -

تصوير پر شكوه تو را،

در بر گرفته است .

من كاشف اصالت زيبايي توام .

مفتون روح پاك و فريبايي توام .

تو،

با نوشخند مهر،

با واژه محبت،

فرسوده جان محتضرم را ز بند درد

آزاد مي كني .

و با نوازشت،

اين خشكزار خاطره ام را،

آباد مي كني .

 

با سدي از سكوت،

در من رساترين تلاطم ساكن را.

بنياد مي كني .

 

با اين سكوت سخت هراس انگيز،

بيداد مي كني .

 

 

 

محبوب من بيا،

تا اشتياق بانگ تو درجان خسته ام،

شور و نشاط عشق بر انگيزد .

من غرق مستي ام

از تابش وجود تو در جام جان چنين،

سرشار هستي ام .

 

من بازتاب صولت زيبايي توام

آيينه شكوه دلارايي توام

 

 

كسي با سكوتش،

مرا تا بيابان بي انتهاي جنون برد

كسي با نگاهش،

مرا تا درندشت درياي خون برد

 

مرا باز گردان

مرا اي به پايان رسانيده

 آغاز گردان !

 

 

آسمان سربي رنگ.

من درون قفس سرد اتاقم

دلتنگ.

مي پرد مرغ نگاهم

تا دور.

آه باران باران

پر مرغان نگاهم را شست.

از دل من اما

چه كسي

نقش او را خواهد شست؟

 

 

 

 

بی صبرانه منتظر حضورت مانده ام گلم ....

تا  عمریست باقی برگرد .

عاشقانه دوستت دارم . 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388 16:20 توسط Eliomah |


... من پس از رفتنها ، رفتنها
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، اكنون به نياز آمده ام “داستانها دارم
از دياران كه سفر كردم و رفتم بي تو
از دياران كه گذر كردم و رفتم بي تو
بي تو مي رفتم ، مي رفتن ، تنها ، تنها
وصبوري مرا
كوه تحسين مي كرد
من اگر سوي تو برمي گردم
دست من خالي نيست
كاروانهاي محبت با خويش
ارمغان آوردم
من به هنگام شكوفايي گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من مي خندي
من صدا مي زنم :
” آي باز كن پنجره را “
پنجره را مي بندي ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388 16:18 توسط Eliomah |


باور کَس نشود قصه ی بیماری دل
تا گرفتار نگردد به گرفتاری دل

من و دل زار چنانیم که شب ها نکنند
مردم از زاری من خواب و من از زاری دل

دل من روز نیاساید از این چشم پر آب
چشم من شب نکند خواب ز بیماری دل

دل گرانم ز غم دهر بیاور ساقی
قدحی چند ز می بهر سبکباری دل

بسکه از زلف تو دلهای پریشان جمعست
شانه را راه درو نیست ز بسیاری دل

چون نگهدارم ازآن رشک پری دل که رفیق
پیش او حد بشر نیست نگهداری دل

+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388 16:16 توسط Eliomah |


آخرش دل را به دریا می زنم
زندگی را رنگ رویا می زنم
هرچه باداباد،هر جا می رسم
دم ز عشقت بی مهابا می زنم
گر مرا از خود برانی عاقبت
مثل مجنون سر به صحرا می زنم
من از این ساحل نشینی خسته ام
با غمت دل را به دریا می زنم

+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388 16:14 توسط Eliomah |


باور نکردی
باور نکردی که سکوت
همان حرف نگفته
همان نگاه مشتاق و پرپر
همان التهاب دیدار
و همان
همان هایی که هیچگاه
کلمه ایی برایش
متولد نشد ...

سکوت
همهء آنهاست ...

باور نکردی
که سالها
با طعم بوسه هایت
نوشتم
با طعم بوسه هایت
خواندم
و با طعم بوسه هایت
نفس کشیدم ...

باور نکردی
که باران
بهانه ایست، برای تو
که التهاب دریا
در چشم من
همان قرارهای توست ...

و عشق
امان از عشق
عشق، عشق و باز هم عشق
کلمه ایی که
روسیاهان زیادی را
سپید کرد ...

و همان عشق
ردپایی نگذاشت در تو
اما مرا
خاک ریز کرد
خاک ریز ...

افسوس
باور نکردی ...

+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388 16:11 توسط Eliomah |


+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388 15:32 توسط Eliomah |



ادامــه مـطــلــب

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388 15:20 توسط Eliomah |



ادامــه مـطــلــب

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388 15:7 توسط Eliomah |



ادامــه مـطــلــب

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388 13:55 توسط Eliomah |



ادامــه مـطــلــب

+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388 12:1 توسط Eliomah |


آهو جهانسوزشاهی 29 ساله ، ملقب به سارا شاهی ، متولد 10 ژانویه 1980 در ایالت تگزاس امریکا

از پدر ایرانی و مادر اسپانیایی تبار هست.

پدر سارا به نام عباس شاهی از لحاظ نسب به فتحعلی شاه قاجار می رسه و مادرش ماهمنیر

هم دارای یک رگ ایرانی و یک رگ اسپانیایی هست.

وقتی سارا 10 ساله بود ، پدر و مادرش از هم جدا شدن و این کودک زندگی در کنار مادر رو ادامه داد.

بعد از تمام کردن دوران مدرسه به دانشگاه دالاس وارد شد و در رشته ادبیات و اپرا مشغول به

تحصیل شد.

در سن 17 سالگی و در سال 1997 در مسابقات ملکه زیبایی شهرشون Fort Worth در شمال

ایالت تگزاس شرکت کرد و مقام نخست رو بدست آورد.

از سال 1999 تا 2000 در گروه دختران تشویق کننده تیم فوتبال Dallas Cowboys عضویت داشت و

در بسیاری از مسابقات لیگ سراسری فوتبال شرکت کرد.

سارا در ورزش کاراته هم دارای کمربند قهوه ای هست.

سارا در کنار فعالیت های شخصی به کار مادلینگ هم می پرداخت و برای مدت های زیادی یکی از

مدل های برتر کمپانی مکسیم بود و چندین بار هم عکسش روی جلد مجله مکسیم چاپ شد.

در سال 2005 در لیست 100 مدل برتر این کمپانی قرار گرفت و در سال 2006 به رتبه 66 رسید.

سارا در سال 2000 نقش کوچیکی در یکی از قسمت های سریال Dr. T and the Women داشت

که باعث شد با رابرت آلتمن کارگردان مشهور هالیوود آشنا بشه و این کارگردان با مشاهده استعداد

بازیگری در سارا ، ازش خواست تا به لس آنجلس مهاجرت کنه و وارد دنیای هالیوود بشه.

سارا با قبول این پیشنهاد تا به امروز در بسیاری از سریال های تلویزیونی مشهور در امریکا

بازی کرده و قابلیت های خودش رو به عنوان یک بازیگر هم نشون داده.
 

 بعد از بازی در این همه سریال های معروف و پربیننده دیگه سارا به یک چهره شناخته شده در هالیوود تبدیل شده بود و مراسم و افتتاحیه ای نبود که سارا دعوت نشه

سارا مدتی با استیو هاوی که در سریال های E.R و Reba با هم همبازی بودن دوست بود و
بطور ناخواسته از دوست پسرش باردار شد.

 

این دو نفر پس از این ماجرای بارداری  تصمیم به ازدواج گرفتن و در زمانی که سارا در ماه پنجم بارداری بود

در تاریخ شنبه 19 بهمن 1387 برابر با 7 فوریه 2009 در لاس وگاس عروسی شون رو بصورت خصوصی جشن گرفتن

+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388 11:58 توسط Eliomah |


+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388 11:53 توسط Eliomah |


+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388 11:45 توسط Eliomah |


برای آنكه زندگی زناشویی‌تان به خوبی پیش رود، بی‌خود به‌دنبال شگردهای معجزه‌آسا نباشید.
در عوض، می‌توانید از برخی از تله‌هایی كه احتمال دارد در درازمدت رشته‌های پیوند‌دهنده بین شما را سست و ضعیف كند، دوری كنید. در اینجا راهنمایی كوچكی در مورد عادات بدی كه كاملا باید كنار بگذارید ارائه می‌دهیم!

1- تلویزیون

تلویزیون قاتل عشق است. در این مورد هیچ شكی نداشته باشید! شام خوردن جلوی تلویزیون را قدغن كنید. هر شب غذا خوردن جلوی تلویزیون به همراه گویندگان نمی‌گذارد حواستان به یكدیگر باشد، از آن گذشته آن‌قدر جلوی تلویزیون به تماشای فیلم مشغول بوده‌اید كه وقتی به رختخواب می‌روید‌، حتی دیگر وقت ندارید با هم حرف بزنید و از حال یكدیگر باخبر شوید. تنها چاره كار این است كه این دشمن را از زندگی عاشقانه بیرون بیندازید! برای آنكه در این كار زیاد سخت‌گیری نكرده باشید‌، می‌توانید موافقت كنید كه در هفته‌، 4 شب تلویزیون خاموش باشد.

2- خانه‌نشینی

به خاطر تلویزیون و یا بنا به دلایلی، دیگر بیرون نمی‌روید! مگر درهای آن رستوران دنج و كوچكی كه آن‌قدر عاشق‌اش بودید‌، بسته شده؟ پس آن شب‌هایی كه با هم به سینما می‌رفتید و به بگومگوهای پرشور و حرارت می‌پرداختید چی شد؟ و حالا فقط ماهی یكبار آن‌هم فقط برای دیدن دوستان بیرون می‌روید و احتمالا آنها هم برای بازدید پیش شما می‌آیند. دیگر از گردش‌های دونفره و شب‌نشینی‌های رمانتیك خبری نیست! باید دوباره آن حال و هوا را به‌دست‌آورید و به اتفاق یكدیگر از خانه بیرون بزنید! حالا كه به تازگی از شر تلویزیون خلاص شده‌اید، از پولی كه برای مالیات آن كنار می‌گذاشتید، برای گردش و بیرون رفتن استفاده كنید!

3- ساعات اضافی

دیگر دیر از سر كار به خانه برنگردید! نه تنها برای خودتان وقت ندارید بلكه علاوه بر آن خستگی و عصبانیت‌تان را با خود به خانه می‌آورید‌ كه حقیقتا جز خوشایندی برای همسرتان نیست! تنها كافی‌است كه كار، تمام زندگیتان را به‌خود مشغول كند، به سرعت تنها موضوعی می‌شود كه از آن در خانه حرف می‌زنید. بس كنید! سعی كنید به حد كافی زود به خانه برگردید تا قبل از شام كمی وقت برای خودتان و یا با هم بودن داشته باشید. به شرطی در این مدت جلوی تلویزیون ولو نشوید! و خصوصا برای آنكه توجه بیشتری به یكدیگر داشته باشید، هر ازگاهی كار را از یاد ببرید.

4- رسیدگی به وضع ظاهر

فكر نكنید چون دیگر زن و شوهر هستید و چندین سال از زندگی مشتركتان می‌گذرد، باید نسبت به وضع ظاهرتان بی‌خیال شوید! دست از شلختگی و نا‌مرتب بودن بردارید، موهایتان را ژولیده و درهم رها نكنید، از ریخت‌و‌پاش‌كردن در خانه خودداری كنید و به‌خودتان برسید! همسرتان مطمئنا شما را همانگونه كه هستید دوست دارد، با این‌حال چرا سعی نمی‌كنید خود را به بهترین شكل نشان دهید؟ به این ترتیب به او نشان می‌دهید كه حضور او و تاثیری كه بر او می‌گذارید برایتان مهم است!

5- بی‌توجهی

یكی دیگر از دشمنان بزرگ زن و شوهرها‌، بی‌توجهی است. در اینجا منظور از توجه كردن گل خریدن و یا هدیه دادن نیست بلكه تنها نگاه كردن به همسرتان است. زمانی‌كه همسرتان آرایشگاه رفته و یا كت جدیدی خریده است به او توجه نشان دهید؛ به‌خصوص زمانی‌كه او را شیك و زیبا می‌بینید و یا وقتی‌كه او با تعریف‌های بجا و مناسبش شما را تحت‌تأثیر قرار می‌دهد، از او تعریف كنید. زیرا تعریف و تمجید‌ها همیشه خوشایند هستند‌، اما تنها زمانی‌كه درست و بجا به‌كار برده شوند.

6- حسادت مفرط

دست از پاییدن و سین‌جین كردن همسرتان بردارید زیرا زندگی مشترك براساس اعتمادی
دو جانبه بنا می‌شود. شك و بدگمانی‌های بیش از حد شما‌، در نهایت او را به ستوه آورده و به سمت فرد دیگری هل می‌دهد!

7- خانواده همسر

نه، مطمئنا تمام خانواده‌های همسر آنگونه كه در فیلم‌ها به‌صورت منفی نشان داده می‌شوند، نیستند. تفاهم بین همسر و خانواده شما اغلب می‌تواند گرم و صمیمانه باشد. اما نكته مهم آن است كه بدانید زمانی‌كه این تفاهم به حد كافی وجود دارد‌، چیزی را به همسرتان تحمیل نكنید. چنانچه احساس می‌كنید كه همسرتان از رفت‌وآمد‌های آخر هفته كم‌كم خسته می‌شود به او اصرار نكنید آخر هر هفته برای ناهار با خانواده شما باشد و البته این قاعده در مورد میهمانی‌های همكاران و دوستان قدیمی نیز صدق می‌كند.

8- نبود برنامه

تشكیل خانواده به معنای گذراندن زندگی بدون در نظر‌گرفتن آینده نیست. شما باید به اتفاق هم آینده‌تان را بسازید. از برنامه‌های كوتاه‌مدت (مكانی كه تعطیلات را در آنجا می‌گذرانید، خرید اتومبیل و...) گرفته تا برنامه‌های بزرگ‌تر (بچه‌دار شدن، عازم شهر دیگری شدن و...) بی‌درنگ در مورد آینده‌تان و اینكه چگونه با آن روبه‌رو می‌شوید فكر كنید. این عمل روابط شما را منسجم‌تر و شور و شوق پیش‌روی در زندگی را در شما شعله ور می‌كند!

9- سكوت

مطئنا عدم‌گفت‌وگو برای زندگی زناشویی مضر است. این امر بنا به دلایل مختلف اغلب ناشی از كمبود وقت و یا بی‌توجهی زن و مرد نسبت به یكدیگر است كه در بالا از آنها نام برده‌ایم. با این‌حال، معمولا گفت‌وگو میان زن و مرد صورت می‌گیرد، اما هیچ‌یك از طرفین به حرف‌های یكدیگر گوش نمی‌دهند... در این حالت، موضوعی را با هم مطرح كنید و سعی كنید حقیقتا حرف طرف مقابل‌تان را بفهمید. درصورت نیاز، بی‌درنگ از یك روان‌درمانگر كمك بگیرید.

+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388 11:45 توسط Eliomah |



ادامــه مـطــلــب

+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388 11:43 توسط Eliomah |


شما می*توانید بدون آنکه نیاز باشد ساعتها جلوی آینه بنشینید، چشمان خود را به رنگ دودی(و البته نه سیاه رنگ) و به شکلی هوس*انگیز آرایش کنید.

گام اول

مالی رونکال، آرایشگر هنرمند هنرپیشه*های معروفی چون جنیفر لوپز و بی*یانسه، می*گوید: "بله این خیلی مهیج است، اما واقعیت این است که چشمان دودی نگاهی ملایم خواهند داشت. در این نوع آرایش از خطوط کلفت و خشن استفاده نمی شود—کافی است* هاله*ای از چند رنگ را مورد استفاده قرار دهید."

با استفاده از یک خط چشم مدادی سیاه رنگ، خطی در امتداد خط بالا و پایین مژه*ها بکشید. این خط باید تا جایی که ممکن است به مژه*ها نزدیکتر باشد. رونکال پیشنهاد می*کند خط بالایی و پایینی را کمی ضخیم*تر کنید و لازم نیست نگران ناصافی*های این خطوط باشید. اگر چشمانی درشت یا بادامی دارید، در قسمت حاشیۀ داخلی چشم نیز خطی بکشید تا شدت رنگ آرایش افزایش یابد.

گام دوم

حال یک سایه چشم تیره (من خودم آبی خیلی تیره را انتخاب می*کنم) را روی خط بالای پلک و خط پایینی بزنید؛ سپس این رنگ را با رنگ سیاه روی چشم ترکیب کنید و تا قسمت چین خوردۀ پلک پخش کنید. با یک برس نرم این رنگها را در هم ادغام کنید و بعد این رنگ را با ترکیب یک سایۀ روشن*تر (من از آبی براق استفاده می*کنم) کمی ملایم*تر کنید. این رنگ تازه را تا قسمت چین خوردۀ پلک پخش کنید و تا گوشۀ خارجی رنگ دودی زمینه بکشید.

گام چهارم

اکنون مژه*ها را با چندین لایه ریمل سیاه رنگ بپوشانید. ضخامت ریمل روی مژه*ها تاثیر بسیار مهمی در این نوع آرایش و نوع نگاه چشمها دارد؛ پس تا جایی که ممکن است لایه*های ریمل را افزایش دهید. مژه*های پلک پایینی را فراموش نکنید – فقط قبل از ریمل زدن مژه*های پلک پایین حتما" برس ریمل را با یک تکه پارچه خوب خشک کنید. وقتی ریمل زدید صبر کنید تا این ریمل خوب خشک شود و تا قبل از آن سعی کنید مژه نزنید والا ریمل پخش شده و همۀ زحمات شما هدر خواهد رفت.

و در آخر ...

اینهم چشمان دودی، زیبا و هوس*انگیز شما... به همین سادگی کار تمام شد. برای نتیجۀ بهتر باید از محصولاتی با کیفیت برتر استفاده کنید.

+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388 11:41 توسط Eliomah |



ادامــه مـطــلــب

+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388 11:38 توسط Eliomah |


ارزشمندترین وقایع زندگی معمولا دیده نمیشوند و یا لمس نمیگردند، بلكه در دل حس میشوند.لطفا به این ماجرا كه دوستم برایم روایت كرد توجه كنید.

اومیگفت كه پس از سالها زندگی مشترك، همسرم از من خواست كه با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت كه مرا دوست دارد، ولی مطمئن است كه این زن هم مرا دوست دارد. و از بیرون رفتن با من لذت خواهدبرد.

زن دیگری كه همسرم از من میخواست كه با او بیرون بروم مادرم بود كه 19 سال پیش بیوه شده بود ولی مشغله های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود كه من فقط در موارد اتفاقی ونامنظم به او سر بزنم.آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید كه مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادی بود كه یك تماس تلفنی شبانه و یا یك دعوت غیر منتظره را نشانه یك خبر بد میدانست.به او گفتم: بنظرم رسید بسیار دلپذیر خواهد بود كه اگر ما امشب را با هم باشیم. او پس از كمی تامل گفت كه او نیز از این ایده لذت خواهدبرد.

آن جمعه پس از كار وقتی برای بردنش میرفتم كمی عصبی بودم. وقتی رسیدم دیدم كه او هم كمی عصبی بود كتش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود، موهایش را جمع كرده بود و لباسی را پوشیده بود كه در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود. با چهره ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتی سوار ماشین میشد گفت كه به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون میروم و آنها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته اند.

ما به رستورانی رفتیم كه هر چند لوكس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود كه گوئی همسر رئیس جمهور بود. پس از اینكه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاكی از یاد آوری خاطرات گذشته به من نگاه میكند، به من گفت یادش می آید كه وقتی من كوچك بودم و با هم به رستوران میرفتیم او بود كه منوی رستوران را میخواند. من هم در پاسخ گفتم كه حالا وقتش رسده كه تو استراحت كنی و بگذاری كه من این لطف را در حق تو بكنم.هنگام صرف شام گپ وگفتی صمیمانه داشتیم، هیچ چیز غیر عادی بین ما رد و بدل نشد بلكه صحبتها پیرامون وقایع جاری بود و آنقدرحرف زدیم كه سینما را از دست دادیم.وقتی او را به خانه رساندم گفت كه باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینكه او مرا دعوت كند و من هم قبول كردم.وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید كه آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خیلی بیشتر از آنچه كه میتوانستم تصور كنم.

چند روز بعد مادر م در اثر یك حمله قلبی شدید درگذشت و همه چیز بسیار سریعتر از آن واقع شد كه بتوانم كاری كنم.كمی بعد پاكتی حاوی كپی رسیدی از رستورانی كه با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم بدستم رسید.یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود: نمیدانم كه آیا در آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای 2 نفر پرداخت كرده ام یكی برای تو و یكی برای همسرت. و تو هرگز نخواهی فهمید كه آنشب برای من چه مفهومی داشته است، دوستت دارم پسرم.در آن هنگام بود كه دریافتم چقدر اهمیت دارد كه بموقع به عزیزانمان بگوئیم كه دوستشان داریم و زمانی كه شایسته آنهاست به آنها اختصاص دهیم. هیچ چیز در زندگی مهمتر از خدا و خانواده نیست.زمانی كه شایسته عزیزانتان است به آنها اختصاص دهید زیرا هرگز نمیتوان این امور را به وقت دیگری واگذار نمود.این متن را برای همه كسانی كه والدینی مسن دارند بفرستید. به یك كودك، بالغ و یا هركس با والدینی پا به سن گذاشته. امروز بهتر از دیروز و فرداست

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388 22:58 توسط Eliomah |


رامونا امیری دختر ایرانی کانادایی با اصلیت آشوری-فارسی‌زبان از آذربایجان غربی است  که برنده‌ مسابقات دوشیزه دنیا کانادا در سال ۲۰۰۵ میلادی شد و به مرحله نهایی مراسم زیبایی دوشیزه دنیا راه یافت.

امیری در شهر مونترآل به دنیا آمده و رشته زیست شناسی را در دانشگاه ونکوور آموخته است

پدر و مادر رامونا ایرانی، و پدرش از اهالی ارومیه و آشوری‌های ایران است. رامونا به زبان‌های انگلیسی، فرانسه، فارسی و آشوری صحبت می‌کند. رامونا با رد این موضوع که جهان غرب تنها به زیبایی زنان اهمیت می‌دهد گفته است که در مسابقات دختر شایسته علاوه بر زیبایی موضوع تحصیلات هم مورد توجه قرار می‌گیرد.

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388 22:53 توسط Eliomah |


فرق عشق با ازواج

شاگردی از استادش پرسید: عشق چست ؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد

داشته باش كه نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی...

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.

استاد پرسید: چه آوردی ؟

با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به

امید پیداكردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق یعنی همین...!

شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست ؟

استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش

كه باز هم نمی توانی به عقب برگردی...

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهی با درختی برگشت .

استاد پرسید كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین

درخت بلندی را كه دیدم، انتخاب كردم. ترسیدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی

 برگردم .

استاد باز گفت: ازدواج هم یعنی همین...!

و این است فرق عشق و ازدواج

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388 22:48 توسط Eliomah |



ادامــه مـطــلــب

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 0:34 توسط Eliomah |


                                

 

سلام به همه دوستان

با ارزوی موفقیت در همه مراحل زندگی به بروبچ

خوشگلا امشب اخرین شبی هست که من و خانومی از هم دوریم

اگه دلتون گرفت ما رو هم یه یادی کنید و دعائی کنید از خدا بخائید

که زود همه ی عاشقا رو به معشوقشون برسونه

ما امشب داریم ثانیه شماری میکنیم

آخه الان یه سال بود که ما از هم دور بودیم

التماس دعا

یا حق  

+ نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388 23:55 توسط Eliomah |


+ نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388 11:7 توسط Eliomah |


 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388 10:53 توسط Eliomah |


فرشته ها وجود دارن اما بعضی وقتا چون بال ندارن ما بهشون میگیم دوست

آری دوستی دو نیمه دارد نیمی از آن عشقی است که دل تو را بیقرار کرده است و نیمی دیگر آن محبتی است که در دل من می تپد

دلم همچو آسمان،پر از ابرهای بارانیست،
ای کاش دلم امشب بگرید، شاید که بغض عشق در چشمانم بشکند....

تو مثل راز بهاری و من رنگ زمستانم. چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمیدانم

عشق من تو باش نه برای اینکه در این دنیای بزرگ تنها نباشم.تو باش تا در دنیای بزرگ تنهاییم تنها ترین باشی..

 صدا كن مرا كه صدایت زیباترین نوای عالم است
صدا كن مرا كه صدایت قلب شكسته ام را تسكین میدهد
صدا كن مرا تا بدانم كه هنوز از یاد نبرده ای مرا
نشسته ام تا شاید صدایم كنی
صدایم كنی ومحبت بی دریقت را نثارم كنی

خیانت تنها این نیست كه شب را با دیگری بگذرانی ... خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خیانت تنها این نیست كه دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری ... خیانت میتواند جاری كردن اشك بر دیدگان معصومی باشد

گرتواین دنیا کسی هست که با دیدنش رنگ رخسارت عوض میشه و قلبت ابروتو به تاراج می بره. مهم این نیست که اون مال تو باشه، مهم اینه که باشه. نفس بکشه، زندگی کنه و از زندگیش لذت ببره

عشق شاید زود تو را عاشق و دلتنگ كند اما هرگز تو را سیر نمی كند. روز ولنتاینت مبارک

اگر باران بودم انقدر می باریدم تا غبار غم را از دلت پاک کنم اگر اشک بودم مثل باران بهاری به پایت می گریستم اگر گل بودم شاخه ای از وجودم را تقدیم وجود عزیزت میکردم اگر عشق بودم آهنگ دوست داشتن را برایت مینواختم ولی افسوس که نه بارانم نه اشک نه گل و نه عشق اما هر چه هستم دوستت دارم

دل آدمها مثل یك جزیره دور افتادست ،اینكه كی واسه اولین بار پا به جزیره میزاره مهم نیست مهم اون كسیه كه هیچوقت جزیره را ترك نكند

موقعی كه می خواستمت می ترسیدم نگات كنم،موقعی كه نگات كردم ترسیدم باهات حرف بزنم. موقعی كه باهات حرف زدم ترسیدم نازت كنم،موقعی كه نازت كردم ترسیدم عاشقت بشم حالا كه عاشقت شدم میترسم از دستت بدم

میدونی آدما بین الف تا ی قرار دارند. بعضی ها مثل " ب " برات میمیرند، مثل " د " دوستت دارند، مثل " ع " عا شقت میشوند، مثل " م " منتظر می مونند تا یه روز مثل " ی " یارت بشن

زندگی آرام است، مثل آرامش یك خواب بلند.
زندگی شیرین است، مثل شیرینی یك روز قشنگ.
زندگی رویایی است، مثل رویای ِیكی كودك ناز.
زندگی زیبایی است، مثل زیبایی یك غنچه ی باز.
زندگی تك تك این ساعتهاست، زندگی چرخش این عقربه هاست، زندگی راز دل مادر من. زندگی پینه ی دست پدر است، زندگی مثل زمان در گذر...

اگر روزی دشمن پیدا کردی بدون در رسیدن به هدفت موفق بودی.اگر روزی تهدیدت کردن بدون در برابرت ناتوانند. اگر روزی خیانت دیدی بدون قیمتت بالاست. اگر روزی ترکت کردند بدون با تو بودن لیاقت میخواد

تقدیم به او که نبود ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد و گیسوان بلندش را به باد می داد و دست های سپیدش را به آب می بخشید و شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند

عمری با غم عشقت نشستم
به تو پیوستم واز خود گسستم
ولیکن سرنوشتم این سه حرف بود
تو را دیدم. پرستیدم . شکستم

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388 10:47 توسط Eliomah |


X

به مدیریت:Eliomah.....
متولد: 1370.....
همه جاي ايران سراي من است.....
تاسيس: 31/1/1388.....


Home
Email
Bahar20

Archives

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388


Categories

عكسهاي عشقولانه
شعر های عشقولانه
اس ام اس عشقولانه
چند مسئله جالب در مورد دختر و پسرا
این هم چند تا نامه عشقولانه
تاریخچه ولنتاین
چند قالب وبلاگ
چند ترفند ویندوز xp
چند ترفند چت
اس ام اس های ولنتاین
بدو بدو عکس خوشمل
جالب
مدل لباس دخترانه
مدل مو
مدل ناخن


Links

وبلاگ عمو کیوان
اینم وبلاگ رسول جون
لینک باکس ایرانی
مردی از مردم
بهترین کد های موزیک برای وبلاگ
طـــراح قـــالــب
** احساسی ترین نوشته ها **
کسب درآمد
جاوا اسکریپت
داستان کوتاه عاشقانه
اس ام اس فارسی
منبع کد آهنگ برای وبلاگ
منبع کد موزیک برای وبلاگ
قالب های بهاربیست


LinkDump

آدرس سایت جناب آقای دکتر احمدی نزاد
فروشگاه محصولات آموزشي
دنیا
^^$کیمیا گران فرزانه$^^
آرشیو پیوندهای روزانه


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس